چه کسی شایسته تحقیر است با نگاهی به یک گزارش-یاشار سهندی
در هفته گذشته یادداشت کوتاهی در سایت “گویا نیوز” با این عنوان منتشر شد:” نظر چخوف در مورد ماهیت جوامع شکست خورده”؛ با توجه به اینکه اپوزیسیون راست حکومت اسلامی، همه مصایب حاکم را نه نتیجه کارکرد نظام سرمایه داری اسلامی شده، بلکه نتیجه “ناکارآمدی” این حکومت میداند، اشاره این یادداشت به “جوامع شکست خورده” مستقیما جامعه ایران را مد نظر دارد. در متن مقاله اما متوجه میشوید که جامعه شکست خورده ایران، نتیجه “ناکارآمدی” حکومت نیست بلکه این خود مردم حقیر یک کشور هستند که مسبب همه بدبختی های حاکم هستند. در این یادداشت کوتاه چنین ادعا شده است: “هر ملتی حکومتی که سزاورش هست رو میسازه!”
تحقیر کردن، حقیر شمردن توده مردم یکی از روشهای روتین بورژوازی برای حفظ و تحکیم روابط ظالمانه نظام سرمایه داری در جهان و بخصوص در کشورهایی مانند ایران است. تز اساسی این امر هم در زبان فارسی دریک ضرب المثل خلاصه شده است “خلایق هر چه لایق!”
یعنی روزی نیست، شاید به جرات بتوان مدعی شد لحظه ای نیست که شماتت توده مردم را حس نکنید، حال چه در کلام و عمل حاکمان، کارفرمایان، روسا و در یک کلام از ما بهتران. و چه در رسانه ها که قرار شان بر این است که روابط سرمایه داری را بزک دوزک کنند و در نتیجه دمی از این امر فروگذاری نمی کنند. این امر گاهی تا آنجا پیش میرود که به یک “باور عمومی” تبدیل میشود: “همه چیزمان با همه چیزمان جور در می آید!”
اما پیش از ادامه بحث؛ ربط آنتوان چخوف نویسنده نامدار روسیه در آخر قرن نوزدهم به موضوع مورد بحث، راهی است برای جلب توجه کردن . با این کار نویسنده یادداشت برای اینکه پشتوانه محکمی برای حرفهایی که میداند چیزی جز تحقیر نیست ساخته باشد، پشت سر نویسنده نامداری قایم شده است. البته اینکه به جای چخوف مثلا چارلز دیکنز انگلیسی نیست، یا ارنست همینگوی امریکایی و… یا مثلا سعدی خودمان همچین بی دلیل نیست. روسیه هم در ادبیات اپوزیسیون راست حکومت اسلامی به نوعی جامعه حقیر محسوب میشود.
آنچه به اسم چخوف نیز نقل شده تحقیر کامل مردمان است: ” در جوامع شکست خورده، به ازای هر فرد عاقل، هزار احمق وجود دارد، و به ازای هر کلمه آگاهانه، هزار کلمه احمقانه.” جناب راوی هم هیچ اشاره نمی کند که چخوف کی و کجا و چرا این حرف را زده است. در اینترنت جستجوی کردم شاید منبع نقل قول فوق را پیدا کنم، به نتایج جالبی رسیدیم که پایین تر به آن اشاره خواهیم کرد، اما در مورد چخوف در یک سایتی که کلمات قصار را درج فرموده بودند، همان چخوف در ستایش حماقت چیزی دیگری را گفته بود! بگذاریم و بگذریم!
بهرحال در ادامه آن یادداشت از قول “دانشجوی افغانی” خاطره ای نقل شده که یک استاد خوشبخت سوئیسی چرای پیشرفت سوئیس و عدم پیشرفت افغانستان را برای دانشجوی نگون بختی که زیر بار حقارت خُرد شده بود در حین نوشیدن قهوه اینگونه توضیح میدهد: ” هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب میخواند، تو اگر یک افغانی را دیدی از طرف من بهش بگو چنانچه مردم کشورت سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد.”
و جالب اینکه این خاطره مربوط به زمان حال نیست. در جریان جستجو در اینترنت متوجه شدم که یک بابایی به نام “ناصر بزرگمهر”، ۱۲ سال پیش در روزنامه حکومتی “گسترش صمت” از یک امر سیاسی؛ تعیین روحانی به عنوان رئیس جمهوری و مذاکراتی که بعدا به برجام مشهور شد، سخت به وجد آمده، و این جناب که فکر میکند درهای خوشبختی به روی حکومت اسلامی باز شده و تحریمها لغو میشود و باید آماده شد که به بازار جهانی سرمایه وصل شد؛ همین خاطره دانشجوی افغانی را نقل میکند. ( حال ایشان این خاطره را از کجا کش رفته ما نمیدانیم) منتها خود ایشان اظهارات فاضلانه دیگری بر آن می افزاید و توصیه میکند: تلاش کنید و کتاب بخوانید و اختراع کنید! استاد فرمودند: “تلاش کردن و خوب زندگی کردن وظیفه هر انسانی است که خداوند خلق و متولد میکند. (خب بعدش!) … بخشی از مردم جهان این را با همه وجود خود میفهمند و برای خوب زندگی کردن تلاش میکنند ( خب بعدش!)… گروهی هم دل به تقدیر میسپارند و گذر عمر را نظارهگر هستند و بهطور معمول به نق زدن دل خوش میکنند” ( چه بد!)… مطالعه کردن و کتاب خواندن یک توصیه ساده نیست، ( خب پس چکار کنیم!) راهحل اساسی و بنیادی در تغییرات اجتماعی است، (بعید است!) ابزار مهم حاکمیتی جوامعی است که تصمیم گرفتهاند از مرحلهای به مرحله بالاتری دست پیدا کنند. ( تاریخ اما چیزی دیگری میگوید. معمولا بالایهای به ضرب دگنگ تحول را پیش میبرند و پایینها به ضرب اعتراض و قیام!) توصیه استاد به دانشجوی افغانی، توصیهای مهم و در عین حال ارزان است، کتاب بخوانید تا سرزمینی که در آن زندگی میکنید رشد کند.”
این جناب و جنابان دیگر عمدا و آگاهانه حقیقت را وارونه جلوه میدهند. آن دانشجوی خیالی افغانی از جنس خود ایشان است و گر نه خطاب به آن استاد سوئیسی چنین میگفت: “نیم قرن است که از سوی گروههای اسلامی آتش به جان جامعه افغانستان افتاده است. آخرین نمونه آن یعنی طالبان، اساسا با دانش و علم و کتاب دشمن خونی است. نیمی از جامعه یعنی زنان را اصلا داخل آدم حساب نمی کند، تا آن حد که زن مجروح از مثلا زلزله، چون زن است باید از مداوا محروم بماند. این جانوران مردان را یک مشت جانور به حساب می آورند که به ضرب شلاق و سنگسار و بمب و آخرین سلاحهای مدرن میتوان آرام شان کرد.” آن دانشجوی جوان افغانستانی باید اضافه میکرد: “شما درست است کتاب زیاد میخوانید، ولی گویا از انسانیت بویی نبرده اید. یعنی هیچ کتابی راجع به افغانستان، جنبش اسلام سیاسی، گروههای جهادی، طالبان، ملاعمر و کرزای، اشرف غنی، مجددی و ربانی…و زلمی خلیل زاد نماینده ترامپ چیزی نخوانده اید؟”
اما در مورد ایران، که یادداشت کوتاه فوق در حقیقت به در گفته تا دیوار بشنود. ما اینجا تنها به یک گزارش اشاره میکنیم که در روزنامه حکومتی جهان صنعت منعکس شده است. که به چرایی کتاب نخواندن مردم در ایران پی ببریم.
” براساس گزارش سازمان تامین اجتماعی در سال ۱۴۰۲ بیش از ۴۰درصد حوادث شغلی گزارش شده مربوط به بیماریهای مزمن ناشی از شرایط کاری بوده و نه حوادث ناگهانی. حتی طبق برآوردهای وزارت بهداشت و درمان هم سالانه بین ۵ تا ۷هزار نفر به دلیل بیماری مرتبط با محیط کار دچار عوارض طولانیمدت میشوند.” این گزارش تاکید دارد “هیچ متولی خاصی” از این بابت بد به دل خودش راه نمیدهد که مبادا خاطرش مکدر شود.
در تعریف بیماریهای شغلی در این گزارش آمده است که: ” بیماریهای شغلی برخلاف حوادث ناگهانی، بیصدا و تدریجی به جان کارگران و کارمندان میافتند. بسیاری از افراد سالها بدون اینکه بدانند در معرض خطر هستند، با شرایطی مواجهند که بدنشان را فرسوده میکند. از انواع سرطانها تا بیماریهای اسکلتی عضلانی ناشی از حرکات تکراری، اختلالات روانی و حتی بیماریهای قلبی از جمله مشکلاتی است که تنها با پایش بلندمدت قابل شناسایی خواهد بود. با این حال آمار دقیقی از این نوع بیماریها نداریم.”
این گزارش تکان دهنده ادامه میدهد:
” براساس آمارهای داخلی، در برخی گروهها مثل کادر درمان، براساس پژوهش مجله بهداشت و ایمنی کار که سال ۱۳۹۸ منتشر شد، این استرس بالای ۶۵درصد است که بخش مهم آن به مشکلات اقتصادی و شرایط کاری در ایران برمیگردد. حتی در شغل معلمی- که تصور میشود مشکلات کمتری دارد- نیز این آمار قابلتوجه است. برای مثال سال ۱۳۹۷ مجله علوم رفتاری در گزارشی، استرس شغلی معلمها را ۵۵درصد اعلام کرد که این اعداد در سالهای اخیر با توجه به افزایش فشار اقتصادی و بحرانهای اجتماعی که از سر گذرانده شد احتمالا افزایش پیدا کرده است.”
” طبق بررسیهای داخلی و آمارهای جهانی، مشکلات روحی و روانی تنها یکی از بیماریهای شغلی به حساب میآید و براساس نوع هر شغل این آسیبها متفاوت است. همچون بیماریهای اسکلتی و عضلانی، تنفسی، پوستی، بینایی و شنوایی، قلبی، سرطان و انواع دیگر که طبق گزارشهای سازمان جهانی کار سالانه حدود ۷۸/۲میلیون نفر در جهان به علت بیماریها و حوادث شغلی میمیرند. از این تعداد ۴/۲میلیون مرگ ناشی از بیماریهای شغلی و ۳۸۰هزار مرگ ناشی از حوادث کاری هستند. همچنین حدود ۳۷۴میلیون مورد بیماری و آسیب شغلی غیرمرگبار هم به صورت سالانه منتشر میشود.
در ایران هم با وجود ناقص بودن آمارها با اعداد قابلتوجهی روبهرو میشویم. حدود ۴۰ تا ۶۰درصد کارکنان بهویژه پرستاران، معلمان و کارگران صنایع مشکلاتی مثل کمردرد و گردندرد دارند. به طور مثال در مطالعهای که سال ۱۳۹۷ بر روی کارگران نساجی اصفهان انجام شد، بیش از ۴۵درصد آنها با مشکلات اسکلتی و عضلانی روبهرو بودند.
در صنایعی همچون کارخانههای تولیدی، پتروشیمی و نفت هم احتمال کاهش شنوایی وجود دارد. بر همین اساس سال ۱۳۹۶ روی کارکنان یک پالایشگاه تحقیقی صورت گرفت و مشخص شد بیش از ۳۰درصد آنها به دلیل سروصدای ناشی از محیط با کاهش شنوایی مواجه شدند. در مورد بیماریهای پوستی و تنفسی آمار چندانی در کشور نداریم اما همان میزان اندک هم نشان میدهد ۱۰ تا ۱۵درصد کارکنان صنایع شیمیایی به مشکلات پوستی دچار میشوند و ۸ تا ۱۵درصد کارگران معدن درگیر بیماری تنفسی هستند که البته آمارهای واقعی بیشتر از آن چیزی است که منتشر شده است. به طور مثال بیشتر کارگران معدنجوی طبس، پس از انفجار گاز در شهریور سال قبل، اعلام کرده بودند که به دلیل نشت گاز معمولا دچار مشکلات تنفسی هستند که این تنها یک نمونه از کار در معادن کشور است.”
همه این آمارها در شرایطی است که همین گزارش تاکید دارد در ایران با “فقر آماری” مواجه ایم. یعنی حکومت مانع انتشار آمار دقیق و صحیح است و نیز با “منافع کارفرمایان در تضاد” است.
طبق این گزارش یک “پژوهشگر حقوق کار” دو عامل را مانع ثبت بیماری ناشی از کار میداند و آنها را اینگونه توضیح میدهد: ” بسیاری از کارگران به دلیل قراردادهای موقت و نبود امنیت شغلی از مراجعه به کمیسیونها و ثبت بیماری خودداری میکنند که دلیل آن ترس از دست دادن شغل است و مورد دیگر بوروکراسی پیچیده و فرسایشی است که روند رسیدگی به بیماریهای ناشی از کار را بسیار مبهم و زمانبر میکند. برخلاف حوادث ناشی از کار که روند مشخصی دارد، در این نوع بیماریها مرجع تشخیص و نحوه رسیدگی روشن نیست. این سردرگمی باعث میشود بسیاری از بیمهشدگان برای بیماری خود حتی اقدام نکنند. این را هم باید در نظر بگیریم که بیماریهای ناشی از کار صرفا جسمی نیستند و میتوانند جنبه روانی هم داشته باشند. استرس شغلی، فشار کاری مضاعف یاعدم تناسب وظایف با شرایط جسمی فرد نمونههایی از این بیماریها هستند. مثل مشکلات تنفسی و ریوی در صنایع آلاینده نیشکر هفتتپه و مشکلات شنوایی محیط صنعتی و آسیب اسکلتی کارگران در کافهها و رستورانها که همه، نمونههایی از بیماریهای شغلی است. با این حال ساختار فعلی بهجای پیشگیری، صرفا جنبه حمایتی پس از وقوع بیماری مثل پرداخت غرامت و مستمری جزئی یا کلی دارد. ( البته باید اضافه کنیم، به تجربه شخصی همین مثلا جنبه حمایتی هم در یک روند کاملا توهین آمیز و با تحقیر کامل همراه است که نهایتا حقوق یا غرامت ناچیزی در نظر میگیرند.) در حالی که هیچ قانون یا برنامه ویژهای برای ارتقای سلامت جسمی و روانی کارگران وجود ندارد. با این حال بحران سلامت کارگران مسالهای سیاسی است. فقدان آمار و نبود سیاستهای پیشگیرانه تا حدود زیادی عامدانه بوده و نتیجه مستقیم تصمیمگیری و مداخله نهادهای قدرت است.”
گزارش فوق تنها گوشه ای از مصیبتی که بر سر مردم آوار شده است.
حالا این وجدانهای باشرفی که چنین یادداشتهای در تحقیر مردم مکتوب میکنند، لطف میکنند کمی به اندازه سر سوزنی به زندگی کارگران و معلمان و پرستاران و … نگاهی بیندازند تا ببینند اصلا آرامشی در زندگی بخش بزرگی از مردم فراهم است که فرصت کنند حداقل با خیال راحت یک فیلم را نگاه کنند، کتاب خواندن پیشکش. این وجدانهای باشرف با توجه به گرانی هولناک و حقوق ناچیز توده های زحمت کش میشود لطف کنند و بفرمایند این مردم چگونه شکم شان را سیر کنند تا بعد به فکر کتاب خواندن بیفتند؟ و چقدر از حقوق شان را باید برای خرید کتاب در نظر بگیرند وقتی حقوق شان چندین برابر خط فقر است. و با قیمت کنونی کاغذ، کتاب هم به کالای لوکس تبدیل شده است.
ما مردم حقمان نیست اینگونه تحقیر شویم. اما همین مردمی که هیچ محسوب میشوند درست در اوج این فلاکت و بدبختی که بر ایشان تحمیل شده است، از قول سخنگویان و نمایندگانش در بیانیه های تشکلات و جمع هایشان، هر وقت سخنی میگویند از زندگی انسانی و رفاه همگانی صحبت میکنند؛ و این را مقایسه کنید با نمایندگان طبقه مسلط جامعه که در حکومت به دنبال موشک قاره پیما و بمب اتم است تا بساط شلاق و اعدام را تداوم دهد و در اپوزیسیون چشم امیدش به بی بی (نتانیاهو) و ترامپ است که ایران را با خاک یکسان کنند، تا ایشان بر سریر قدرت برگردند.
در این میان چه کسی شایسته تحقیراست ما مردم زحمتکش ( چه در ایران یا افغانستان) یا کسانی که مسبب همه مصیبت و بدبختی است که کاملا آگاهانه سر جامعه آوار کرده اند.


